ديگه برام مهم نيست...
اما يهو يه روز يه جايي همين ميون برميگردي به پشت سرت نگاه ميكني ميبني تموم شدي ...
و همون برگ هايي كه تند تند براي رسيدن به آينده ورق زدي زندگيت بود ...
تو متعلق به همونجا بودي و ديگه ايني كه الان هست و داره به زندگي ادامه ميده فقط يه ماسكه يه صورتك يه جلد غيرواقعي ...
تو همون بودي همون گذشته ...
کودكي نوجواني و جواني كه گذشت و داره ميگذره ...
تمام شخصيت هايي كه اومدن توزندگيت و رفتن تمام روزهايي كه گذشت ..زمستون و بهار و تابستون و پاييز...
ديگه تمايلي نداري افراد جديدي را وارد زندگيت كني...
به اين نقطه كه برسي يعني تموم شدي ...يعني شروع ميكني به مرور خاطراتت ...يعني ديگه فقط دلبسته همون آدمايي ...
دفترچه زندگيت يكي يكي ورق خورده و تو همه اونايي رو كه بايد بشناسي شناختي و همه اون اتفاقايي كه بايد بيفته افتاده...حتي به شخصيت هاي كارتني و عروسكي دوران كودكيت دلبستگي داري و رفتن و نبودنشون يه بخشي از وجودت رو با خودش ميبره و اونقدر اين تكه ها از وجودت كنده ميشه تا بالاخره يه روز خودت هم تموم ميشي...
و هنوز هم در بهت اينكه چطور گذشت و آينده اي كه نفهميدي كي بود مانده اي...
دنبال تکه تکه هایم در آینه کاری صحن و سرای امام زاده میگردم...