تبليغاتX
متصل به طناب احساس
شراب هوش بنوشید از خم هستی/ قدم به وسعت بینایی قلم بزنید

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف و معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

بگذریم...

*فیلم(چه رویاهایی که می آیند)  What Dreams May Come فیلمی از سینمای معناگرا ست و جزء معدود فیلم هایی است که فیلمنامه و کارگردان آن را تحسین می کنم و از ۴ سال پیش تا کنون چندین مرتبه فیلم را دیده ام و باز هم خواهم دید و به دوستان عزیزی هم که ندیده اند توصیه می کنم حتما ببینند.

***چند سال زمان کمی نیست! همیشه میدانستم یک روز دوباره از آن جاده خواهم گذشت. روزی که انتقام همه روزهایی را که به سختی از آن جا گذشته ام از آن جاده زیبا میگیرم.همیشه میدانستم بالاخره یک روز  این همه زیبایی را با پوست نازک احساس لمس خواهم کرد آن هوای پاک را بازهم استشمام خواهم کرد. ولی این بار آن طور که خودم میخواهم  این بار با یک  نفس عمیق ...آن غروب هایی که همیشه چشمانم را به گریه می انداخت تا به شب برسد این باربا حس تسلیم و رضایت عجیبی به شب می رساندم.

خدای من... بالاخره آن اتفاق افتاد و من بعد از مدت ها دوباره از آن جاده گذشتم و توانستم سلانه سلانه از کنارجاده با پای پیاده به سمت انتهایش بروم ...

 هر چه بیشتر از ساختمان  مرکزی دور می شدم به روزهای خسته و خاطراتی که حالا شبیه  یک سیاه مشق بودند؛ بیشتر پرت می شدم. اما هرقدمی که برمی داشتم از یک دنیا انتظار انتقام می گرفتم.

آن زن روستایی با موهای مشکی اش که آن روزها به آرامشش غبطه می خوردم و ریزریز اشک هایم را با مشت های گره شده درخودم خفه می کردم و به این فکر می کردم که آن پیرزن  با موهای مشکی و من با تارهای سفید مو...او با دوک های تابیده شده اش و من با مشت های گره شده ام...

اما امروزباز هم همین چشم ها داشت آن دنیا را می دید و آن منظره ها را . او با آن تارهای مشکی موهایش در باد می وزیدو من با گوشه چادرم ... از پشت نازکی چادر. بوته های کم پشت پاخورده حاشیه جاده را می دیدم  که داشتم روی آن ها قدم می زدم  . عطر پاییز درهوای مطبوع و خنک عصرگاهی پخش بود و لاجوردی آسمان بالای سرم  به سمت غروب سرخ می شد. آفتابی که این باربه خون می نشست بی آن که دلم را به خون بنشاند... به  تابلوی سوارکاری سناتور خیره شدم. دقیقا تا انتهای جاده را استپ پوشانیده بود و تپه های پشت سرهم اجازه تماشای ادامه مسیر را به چشمانم نمیداد.نگاهم را به تابلوی ابتدای جاده برگرداندم ...صدای غازهای گردن کشیده ی سر به هوا وصدای فرو رفتن پاهایم  در مدفوع گوسفندهای رها شده در زمین های حاشیه جاده؛  مرا به یاد قلبم انداخت !

گوشه چادرم را تکانیدم و با لبخندی که حاکی از رضایت بود .لبخند دخترک چشم عسلی گوشه جاده را که از کناردرخت توت به من زل زده بود.جواب دادم .و با فکر انتقام از زیبایی ادامه جاده به راهم ادامه دادم...

*به زودی با داستان جدیدی خواهم آمد...اما دوستانی که درمورد داستان قبلی هم نظری دارند  لینک نظرات پایین فعال است.متشکر

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 4:31 قبل از ظهر  توسط سمیه مردانی 

راه شیری پر مهتاب

از چارچوب پنجره ای  در اعماق سیاهی شب کورسوی فانوسی از فاصله چندکیلومتری  دیده می شد.ودرهمان چارچوب با فاصله یک متری مردمک چشمانی که پلک های چروکیده اش اجازه درست بازشدن ودیدن را به چشم ها نمیداد؛غرق در درخشش تلالوهای  بی شماری بود که از یک منبع ناشناخته ساطع می شدند.چشمان بی فروغی که با یک پلک زدن به سرعت سرسام آوری زمان را درمی نوردید و صدایی شبیه صدای سوت درمغز صاحبش به جا می گذاشت.

درهمان مکان و باز هم در فاصله  یک متری از آن چشم ها ،صاحب پلک های چروکیده دیگری داشت نفس عمیق می کشید.نفس های عمیقی  که به سختی بالا می آمدندو فرو می رفتند.مغزهردو در زمان های  یکسان با سرعت ، گذشته را می کاوید؛ درست مثل اینکه پرتوهای کیهانی بیشماری ،اطراف یک سیاره را احاطه کرده باشند،ذهن هردو از تاثیر این پرتوها گریزی نداشت. هردو به یک موضوع مشترک فکر می کردند  و وقتی به نتیجه ی یکسانی می رسیدند.انعکاس عصبی،  صدایی درست مثل صدای کوبیده شدن قطره ای آب پس ازسقوط بر کف یک بستر شیشه ای در مغزشان پدید می اوردوآن وقت بود که دست و پاهای هردو شروع به لرزیدن و مورمورشدن می کرد.انگار که روی یک صندلی الکتریکی نشسته باشند و بی وقفه آن ها را به جریان برق وصل کنند.صدای غیژغیژ دروپنجره های چوبی کلبه و جرق جرق سوختن هیزم ها در آتش شومینه اعصاب پیرمرد را بیشترتحریک می کرد.به همسرش چشم دوخته بودکه با چارقد کوتاه مشکی وژاکت طوسی راه راه ودامن ضخیم بافتنی با ساق پاهای لاغر و ضعیف  روی صندلی روبروی پنجره لم داده بود. و در سکوتی ممتد و خفقان آور به بیرون زل زده بود.پیرمرد دستش را به سمت جیب پالتواش برد تا سیگاری بیرون بیاورد اما پشیمان شد و تصمیم گرفت پیپ قدیمی اش را بردارد .از روی صندلی بلند شد و به طرف گوشه کلبه رفت. زیر کلاه حصیری و یک جف دستکش رنگ و رو رفته که از میخ اویزان شده بودند توانست پیپ را پیدا کند وبعد با حرکت سر که حاکی از رضایت بود به جایش برگشت و مشغول آماده کردن پیپ شد.درهمین حین چشم از موجود لرزانی که روبروی پنجره نشسته بود برنمی داشت.

پیپ که روشن شد چشمانش را آرام روی هم گذاشت و محکم خودش را به صندلی چوبی تکیه داد.گونه های تحلیل رفته اش خیس شده بود اما صدایش درنمی آمد.یکی یکی تکه های چوبی را که کنار شومینه بود درآتش می انداخت و ذهنش پر از کرم های  کوچک خاکستری شده بود که تمام سطح مغزش را پوشانیده بودند و برآن می لولیدند.یک لحظه سرفه ای کرد و آب دهانش راقورت داد، انگار که دچار وهم و خیال شده بود.مدام جمله های پزشک معالج همسرش را درذهن مرور می کرد وحالا تمامی آن کلمات مثل خوره  به جانش افتاده بودند.این چندروز اخیر دیگررمقی درجانش نمانده بود. باورنمی کرد که زندگی آن قدر نامرد باشد که دروقت ناتوانی و ضعف، آن روی خودش را به او نشان دهد. در این وقت بود که تمام زندگی اش از کودکی و نوجوانی و جوانی و تمام خاطرات خوش آن روزها شبیه اپرای غمگینی شده بود که تمام این روزهایش را پر از نجواهای ماورایی شوم و زننده می کرد. اولین باری بود که نمی توانست از غمی که دردلش جا گرفته  با همسرش حرفی بزند. فقط بعد از ظهر دستش را گرفته بود و بی آن که علتش را به او بگوید از آپارتمان کوچکشان بیرون زده بودند و به این کلبه حقیر جنگلی که در چند کیلومتری شهربود پناه آورده بودند. به خیال خودش می خواست هردویشان را از چیزی که خودش از ان به «سرنوشت شوم» تعبیرمی کرد نجات دهد.اما ... پر از حس های متضاد شده بود.درست مثل لحظه هایی که دعا می خواند اما دست و دلش می لرزید.کلافه شده بود و مدام دست های زمخت با آن رگ های آبی ورم کرده اش را روی پیشانی می کشید و تا فرق سر به موهای یکدست سفیدش چنگ می انداخت.

قطره های ریز اشک، مژه های کم پشتش را به هم چسبانده بود .پیرمرد از ته دل گریه می کرد. تمام غرورش در این لحظه له شده بود  و از شدت گریه های بی صدا و خفه، احساس سبکی و بی وزنی پیدا کرده بود . گویا او را در کهکشانی پراز حفره های سیاه رها کرده بودند.درچندین سالی که کارش رصد ستارگان و سیارات بود تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بود.همیشه هنگام رصد ستاره ها هول و هراسی وجودش را می گرفت ! اما این باربا همیشه فرق داشت. این بار یک سیاه چاله بزرگ و عمیق داشت تنها ستاره درخشان زندگی اش را می بلعید و او نمی توانست هیچ کاری کند .هیچ...

در این خلسه وبی وزنی  رها شده بود که یک دفعه پیپ از دستش رها شد و محتویاتش بر کف چوبی کلبه پخش شد.

در فاصله ایی از پنجره این همه اتفاق می افتاد اما پیرزن بی خبر از آن ها آرام و ساکت روی صندلی اش لم داده بود  وبه بیرون زل زده بود.تمام گذشته مثل کبریتی شده بود و به جان پنبه ای اش افتاده بود.

مرد به شانه های همسرش نگاه کرد و متوجه لرزش شانه هایش شد .در این لحظه از جایش بلند شد و پالتو را از تنش بیرون آورد و به سمت پیرزن رفت و پالتو را روی دوشش انداخت .دستانش را روی شانه اش گذاشت و محکم فشرد و همزمان سرش را به سمت صورتش چرخاند.وقتی که دید صورت زن کاملا خیس شده دیگر نتوانست طاقت بیاورد و همان جا جلوی پاهایش زانو زد و سرش را روی دامن پیرزن گذاشت وآرام شروع به ساییدن گونه هایش به زانوهای پیرزن کرد ولی او از جایش جم نمی خورد. مانند مجسمه ای سنگی شده بود که یک شیر فلکه مخفی، دو جریان موازی آب را از حدقه چشمانش به سمت پایین سرازیر می کرد.مرد، دوقوزک پای زن را محکم در دست گرفته بود ومی فشرد.تا به آن حد که مسیر نگاه زن را از روبرو به سمت پایین و چشمان خودش تغییر داد.زن بی آنکه حرفی بزند به چشم های پیرمرد نگاه کرد و از این که ان چشم ها از پشت گذشت این همه سال وآن پلک های چروکیده هنوز درخشش و برق همیشگی اش را دارد به وجد آمد و به زحمت دستش را از روی دسته صندلی جدا کرد و با انگشتانش به نرمی گونه های مرد را نوزاش کردو بعد از چند دقیقه انگار که چیز فراموش شده ای به یادش بیاید سرش را بلند کرد ودوباره به بیرون خیره شد.سرانگشتانش بی حس و سرد شده بودند و دیگر رمقی نداشتند.

پیرمرد یک بار دیگر تمام اتفاقات چند هفته اخیر را مرور کرد .و بعد به ماه ها وروزها و دقایقی که باید  بی او بگذراند فکر کرد.و لحظه ای بعد به زحمت از جایش بلند شدو به سمت هیزم هایی که گوشه کلبه تلمبار شده بودند رفت و ان ها را یکی یکی از جایشان بلند کرد و روبروی شومینه تلمبار کرد.دیگر ساعت از نیمه شب گذشته بود.از بعد از ظهر که از شهر به سمت کلبه راه افتاده بودند تا الان مثل یک قرن برایش گذشته بود.روح مغرور و سرکشش دیگر کم آورده بود.نه توان و قدرت جوانی را داشت و نه تاب و تحمل دوری از کسی را که تازه داشت می فهمید که چقدر عاشقش است یا دوستش دارد یا به او عادت کرده است ! واقعا نمی دانست چه حسی دارد؟! فقط می فهمید که نمیتواند بی او سر کند. موجود آرام و گوشه نشینی که خودش هم دلیل این همه احساسش به او را نمیدانست...

چشمش به هیزم های سوزان بود و دهانش داشت یک متن شاعرانه غمگین را زمزمه می کرداما ذهنش جای دیگری در بینهایت سیر می کرد و با دستانش به طور ناخودآگاه یک به یک هیزم ها را در آتش می انداخت . پلک هایش کم کم سنگین می شد.سرش را به سمت پنجره چرخاند ؛فضا کاملا سرد و سنگین بود و او هر چه بیشتر هیزم در آتش می ریخت بیشتر سردش می شد.درخاطرش سیاه چاله ها را می دید که هی نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شدند  سکوت خوف انگیزی مثل خلوت دنیای کهکشان ها هستی اش را از هست ساقط می کرد.در خیالش قدم هایش بلند بودند ...بلند و بلند تر... آن قدر که می توانست با هر گام فاصله میان دو سیاره را طی کند.در فضایی سرخ و سیاه به دنبال یک کورسوی روشن آمیخته از رنگ های سبز و آبی می گشت و هذیانی از کلماتی نامفهوم و تصاویر نامعلوم مثل شهاب سنگ هایی آتشین به سمت کلبه ایی در وسط یک جنگل سرازیر بودند و او متحیر بود با دهان باز به مسیر حرکتشان نگاه می کرد و با تمام وجود می خواست مانع برخورد آن ها با کلبه شود ولی نمی دانست چرا نمی تواند؟! آیا ناتوانی اش از سر کهولت بود؟...

لحظاتی بعد کلبه در آتش می سوخت و حجم های سبکی از کلبه بالا می آمدند  وبه فضا ملحق می شدند و زبانه های آتش به شکل نقطه های روشنی در مردمک چشم رهگذری از فاصله چندکیلومتری جاده تا کلبه جنگلی جلب توجه می کرد...

۸۸/۷/۱۲

 با عذرخواهی از دوستان در این پست به طور استثناء نظراتی که صرفا برای دعوت و یا بی ربط با داستان باشد تایید نخواهد شد.مثل همیشه منتظر نقدها  و نظرات سازنده تان  می مانم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط سمیه مردانی  |