|
شراب هوش بنوشید از خم هستی/ قدم به وسعت بینایی قلم بزنید
|
اگه بخوام تو رو تشبیه کنم به تن تشنه ی جنگل، مثل قطره های باران می مونی
و اما
ما انسان ها که یکدیگر را پیدا می کنیم،از میان این همه دلیل برای فاصله، چگونه یکدیگر را پیدا می کنیم؟!
از کدوم ستاره بودی که دلت رنگ دلم بود
خیلی دیر آمدی اما چه زود عاشقت شدم زود
بی تو بی ترانه بودم خالی از حرمت آواز
منو بردی تا شکفتن آخرین فرصت پرواز
شب ُ رو ستاره کوک کن، شب ُ رو ساعت چشمات
منو خط بزن ازآینه دلم ُ بخون به دنیات
واسه گفتن از نگاهت شعر عاشقونه کم بود
باورم نمیشه اما رنگ تو رنگ دلم بود
***
«ازکدوم ستاره بودی» ترانه ای است از دوست عزیزم خانم فلورا تاجیکی. مجموعه ترانه های «فریب چشمامو نخور» و« حرفاتو باور می کنم» از خانم تاجیکی آخرین کتاب هایی هستند که این روزهای بی دلیلم با خواندنشان زیبا شدند...
مطالبی را که در این پست می نویسم هر کدام باید برای خود پست جداگانه ای داشته باشد که متاسفانه دلایلی باعث شد که همه به طور خیلی خلاصه و در یکجا نوشته شوند دلایلی مثل: کمبود وقتی که باعث می شود من همیشه آرزو کنم ای کاش شبانه روز مثلا به جای ۲۴ساعت، ۴۸ ساعت بود ...
***
سید مهدی موسوی یکی از شاعران خوبی است که دنیای مجازی به من شناسانده است «مخصوصا با نقدهای دلسوزانه» . ولی مدتی است که به سفر رفته، به قول خودش: در درون و برون ، این که به کجا رفته و یا کی برمی گردد را نمی دانم ! اما اینکه چرا رفته؟ را می شود از همیشه ها... حتی مطالب آخرین پست وبلاگش فهمید، امیدوارم که هر جا هستند بهروز وهمیشه شاعرباشند...
***
کسانی که نشریه همین فردا بود را مطالعه کرده اند، می دانند که ایشان سردبیر این نشریه بوده . درست است که دیگر ایشان نیستند، اما شماره۳همین فردا بود مدت زیادی نیست که چاپ شده است . از علاقه مندانی که مایل به تهیه این نشریه هستند خواهشمندم از طریق گذاشتن کامنت یا تماس برای خرید نشریه با من هماهنگ کنند . برای دوستانی که شماره قبل را نخوانده اند باید بگویم؛ از آن جایی که مطالبی که در این شماره می خوانید به نوعی با مطالبی که در شماره پیش خوانده اید پیوستگی دارد پس بهتر است که از شماره پیش را مطالعه کنند، از شماره ۲ هنوز چند تایی را در اختیاردارم که اگر تمایل داشته باشید می توانید شماره ۲ را نیز به همراه ۳ خریداری بفرمایید.خواندن این شماره را خودم به شخصه توصیه می کنم حتی اگر در آن مصاحبه ای با علی باباچاهی در باب غزل پست مدرن به چاپ رسیده باشد که تا به حال کتاب فرشته ها خودکشی کردند موسوی را نخوانده !!! گاهی به این فکر می کنم اگر همه قضاوت ها اینگونه باشند چه ؟! واقعا
در این مواقع است که باید گفت: سین جیم Ok؟
یا در همین شماره مقاله ای از آقای رجب بذرافشان چاپ شده که در جایی از آن به دیدگاه و جهان بینی چند تن از شاعران کلاسیک اشاره دارد که بعد ایشان برای اینکه مقایسه ای کرده باشد و سیر تدریجی تحول در ساختار اجتماعی- انسانی یا همان از" برج عاج" پایین آمدن را نشان دهند خواسته یا ناخواسته دست به مقایسه بزرگانی مثل خیام ، حافظ و مولوی با شاعران امروزی یا به اصطلاح پست مدرن (که معلوم نیست آن شاعر پست مدرن بودن خودش را اصلا قبول دارد یا نه) میزند و به نوعی نگرش و جهان بینی آن ها را در برابر هم قرار می دهد .می خواهم این سوال را بپرسم که ایا واقعا چنین مقایسه ای به جا بوده است ؟ یا ایشان از سر ناچاری و نداشتن کسی که در شعر امروز دارای اندیشه های ژرف وعمیق بوده باشد ، کسی که واقعا بتواند در ادبیات معاصر یا شعر امروز یا شاید پست مدرنی که مد نظر بوده با اقتدار در جایگاه مقایسه با آن بزرگان قرار بگیرد، دست به این مقایسه زده اند؟؟؟
***
در پاسخ به دعوت دوست عزیز مسافر با این که هیچ وقت از این بازی ها و این برنامه و جریان ها استقبال نکرده ام اما سوالی که محوریت و پیش برنده این جریان بود برایم جالب است آن قدر که خواستم از آن بنویسم . اگر تنها ۲۴ ساعت از عمرم باقی مانده باشد چه خواهم کرد؟ باید بگویم: من هیچ وقت تا در آن موقعیت قرار نگیرم نمی توانم دقیقا بگویم که در آن لحظه چه عکس العملی نشان می دهم ، فقط می توانم بگویم حتی اگر ۲۴ ساعت از عمرم باقی مانده باشد مایل هستم تنها آرزویم را عملی می کنم و آن این است که در یک کتابخانه پر از کتاب که هیچ انسانی در آن نباشد بنشینم و فقط و فقط کتاب بخوانم ....شاید تا لحظه مرگ...
***
کی فهمید آن دختر18 ساله دیگر در بین ما نیست ؟ یه دختر 18 ساله که می تونست یکی از مخترعین و آینده سازان این مملکت باشد از شدت فشار روانی سکته کرد و ازبین رفت! چرا؟
وقتی که نیروی انتظامی به راحتی طرح ارائه شده او را به اسم خودش تمام می کند ...در این وقت ها هم باید گفت : اَ تل مَتل عدالت
اتل متل توتوله
عدل علي چه جوره؟
راستي ميشه عدالت
باز بزنه جوونه؟
يکي چشاش بارون و
يکي پولاش پاروه
يکي داره ميميره
منتظره داروه...
يکي شبا سرش رو
گشنه زمين ميزاره
اون يکي بس که خورده
نميتونه بخوابه !
يکي باباش رئيسه
راحت ميره اداره
اون يکي بيکاره چون
بند«پ» رو نداره!
يکي واسه تعطيلات
کيش رو قبول نداره
يکي براي کفش
بچهها پول نداره!
يکي سه چارتا خونه
اون بالاي شهر داره
يکي اجاره خونهش
مونده ، ولي نداره
يکي چونکه رئيسه
حق داره که بدزده!
قانون تو اين موارد
انگاري هيچ نگفته!
يکي با ريش و تسبح
پشت ميز ادارهست
خونه، ماشين و موبايل
پيشکشيه ادارهست!
يکي بي ريش و تسبيح
مليونر عالمه
فکر نکني که خستهست
اينجور پولا راحته
تو اين ميون يکي هم
دردا رو خوب ميفهمه
اونيکه هشدار ميده
آره! بازم رهبره
کاشکي ما هم بفهميم
چي ميگذره دورمون
راه و مرام علي
کاشکي بياد بينمون...
اسم شاعر شعر بالا را نمی دانستم! پس خودم اسمش را یک سرباز گمنام امام زمان گذاشته ام
نیمه شعبان گذشت اما...
« یَابنَ طه وَ المُحکَمات
یَابنَ یس وَ الذّاریات...
لَیتَ شِعری اَینَ استَقَّرَت بِکَ النَّوی»
این غزل از خودم را به پیشگاه ولی عصر(عج) تقدیم می کنم :
ازقبله ی کدامین سر می زند نشانت
پس ای امید آخر کی می رسد زمانت؟
در خود شکستم این جا ، در حسرت حضورت
عیسی بیا دمی ده در جان ما زجانت
دستان منتظر را بردست شب نپیچان
چشمی که خیره مانده بردست این و آنَت
سرمای شعله سوزی است در تار و پود عالم
خورشید خاور اما در چلّه ی کمانت
حالا زمان گذشت و فردای دیگر آمد
آقای بی نشانم ، کی می رسد نشانت؟
شب با ستاره هایش ، یاسین بخواند و من
قاصر شده زبانم از این که در بیانت
ترسم که روزی آیی از کوچه ها و باران
آیی ولی نباشم در جمعه ی عیانت
۸۷/۵/۲۷