آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن،با ما چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
غزل زیبای استاد شهریار به احترا م خودش و همه ی شاعران هم عصرش ( عارف قزوینی و میرزاده ی عشقی، ایرج میرزا وملک الشعرای بهار ...) و تشکر از کمال تبریزی به خاطر ساختن سریال شهریار ...
شعر به لهجه کازرونی را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
از این جا به بعد می خواهم از یک دوست بگویم!!!
فکر می کنم اولین بار هست که بین بروز کردن هایم اینقدر فاصله افتاده داست نه که شعر نداشته ام نه !!! یا نمی توانستم!!! نه!!! فقط و فقط به خاطر این بود که می خواستم این دفعه با دوست عزیز شاعرم زینب (لیلا) صبوری زاده بروز شوم
کسی که همیشه اولین بار شعرهایم را برایش تلفنی می خوانم و تلفنی نقد می کند و بعد در انجمن واقعی می خوانم و واقعی نقد ... :
لیلا (زینب) صبوریزاده متولد مهر سال 65، با شعرهای تحسین برانگیزی که تا کنون سروده و فعالیتهای قابل ملاحظهای که در زمینهی فعالیتهای ادبی شهرستان کازرون داشته است، اکنون به عنوان یکی از برجستهترین شاعران جوان این شهرستان شناخته شده و حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. وی در چهار دورهی برپایی جشنواره شعر کوچه شهرستان کازرون، برنده دو جایزهی نخست، یک جایزهی دوم و علیرغم عدم شرکت در بخش مسابقه دور چهارم جشنواره، از سوی مردم، به عنوان منتخب مردمی معرفی گردید.
وي از سال 79 فعاليت ادبي خود را آغاز كرد و تا كنون در قالب كلاسيك آثار زيبا و ارزشمندي را سروده است
این هم یک بیوگرافی مختصر از لیلا( البته بدون کنگره ها و جشنواره هایی که مقام آورده و شرکت کرده...) فقط آخرین جشنواره ای که لیلا شرکت کرده جشنواره شعر و داستان جوان بندر عباس می باشد
داوری آن به عهده آقایان:
سعید بیابانکی ,محمد سعید میرزایی ,حمیدرضا شکارسری و بهزاد خواجات بود وکه برگزیدگان بخش کلاسیک :لیلا به همراه علیرضا بدیع و منیر عسکر نژاد بودند البته برای دادن این خبر کمی دیر است اما (خبر خبره دیگه)...
آقای بیابانکی در وبلاگشان مفصل در باره جشنواره نوشته اند, از اینجا ببینید .
این ها را گفتم فقط و فقط و فقط به خاطر آن چهل تا شعری که اولین بار در دفتر شعرم برایم نوشت و حالا می فهمم که بهترین شاعران ممکن را به من معرفی کرد و بهترین اشعار ممکن را برایم نوشت ,متاسفانه در دنیای مجازی امکان حضور همه شاعران نیست و شاید همه آن طور که باید و شاید به هم معرفی نشوند ... شاعری از دنیای واقعی !!!
سه شنبه راهی جشنواره شعر فجر هست برایش آرزوی موفقیت دارم...
یکی از مثنوی هایش را اینجا می گذارم بقیه (سردمه دستامو اگه بگیری و می خوام آخرش همینجوری باشه وغزل هایش ) را کلیک کنید...
چه پشتكار شگرفي! هنوز در قفسم
هنوز هستم و از رو نميرود نفسم
نفس بريدهي بياختيار پاييزم
دخيل بستهي زردم، دچار پاييزم
تنم مزاحم تصميم گرگ خواهد شد
تني كه كوچك و بعدش بزرگ خواهد شد...
تني كه مادر خوبش به خاطر سفرش
به كوچه طعنه زد و آب ريخت پشت سرش
و كوچه رفت ولي جاده را نشانه گرفت
تني، نرفته سراغ از مسير خانه گرفت
تني كه بيخبر از شب چراغ ميخواهد
دلش گرفته، دلش نانِ داغ ميخواهد
و توي سفرهي داغي كه رفته زير زمين
غذاي خوب فقط نان داغ دارد و مين
هواي خوب كه جا كرده است توي گلو
گرسنه ميشود و ميخوراندش از تو
تني كه پيرهنش را غلاف خواهد كرد
به جسم بيرمقش اعتراف خواهد كرد...
و خون شهيد بزرگي كه تازه ميآيد
كه با اجازه تن، بياجازه ميآيد
كه سرختر شده و سينه چاك ميخواهد
براي واژه شدن مردِ خاك ميخواهد
صداي مادر از آنسوي جاده منتظر است:
«كه مرد خاك همين جاست، روي ويلچر است»
و مرد من كه پُر از بوي خاك آمده است
توقعيست كه با يك پلاك آمده است
تني كه سخت نفس ميكشد به خاطر من
همين سه حرف برايش به جاي مانده: «و» «ط» «ن»
: وطن: خداي تنم!... نه! تنِ خدايي من
بزرگزادهي خون! عشقِ شيميايي من
كه بود از تن مين خوردهات كنار كشيد
به دور خستگيات سيم خاردار كشيد
كه بود محو شد از بيكرانهي بدنت؟!
كه باز شيشهي خون را شكسته توي تنت
كجا مرا به دليلِ «تو» خواب ميكردند؟!
كجا از آمدنم اجتناب ميكردند؟!
كدام جاده تنت را به اين خرابه كشاند
كه رفت و نامهي من را به مادرم نرساند...
وطن! (و تن...) تني كه براي تو ميتپد اين است
براي شانهات اين اتاق سنگين است
براي شانهات اين اتفاق جنگتر است:
دلي كه تير ندارد ولي تفنگتر است
دلي كه تن شده و ميتپد بدون درنگ
دلي كه صلح ندارد فقط به خاطر جنگ
تني كه پشت به دريا براي شادي تو
دخيل بسته به سلول انفرادي تو