سلام
ظاهرا نمیشه که نبود...پس باید بود.
فعلا شعر رو بخونید،گفتنی ها رو بعدا خواهم گفت!!!
***
مثل یک شاخه گل خشک ،پلاسیده شدم
از همان روز که از دست خودم, چیده شدم
نه که از سیب خوشم آمده یا گندم نه!
نقش حوا که به من داد خدا, دیده شدم
نقش حوا که به من...داد/ کشیدم اما
دست آخر به زمین بود که کوبیده شدم
مثل کابوس ,که از خواب کسی پرت شدن
من به کابوس زمین پرت و خوابیده شدم
صورتک بستن اجباری من ابری بود
آنقدر ابری و تاریک که باریده شدم
شاید آن هیچ بزرگم که به پوچی برسد
شاید آن مریم پاکی که پرستیده شدم...
5/8/86
***
***حالا که زحمت کشیدی و اومدی نقد فراموش نشه
با تشکر.
|
+| نوشته شده توسط
سمیه مردانی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386
|