تبليغاتX
متصل به طناب احساس
... همیشه متصل به طناب احساس صعود برایم آسانتراست تا قله خواستن , چشمانم بی حد صادقند ای کاش دلم
 اگر که درد...

 

شروع درد همین جاست...نه! نه! پایینتر...

تمام گریه تاریخ از همین عصب است!

 

***

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما راکه خاک در نمی ارزد

ترا آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی

که سودای جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که یک موجش به صد گوهر نمی ارزد

برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین

که یک دم تنگدل بودن به بحر و بر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارز

TinyPic image 

قسم جاری ام به خون

به حقیقت چکیده در شریان

به ثانیه های بی زوال

که پیامبرانه

میان رگهایم قدم می زنند

وادی به وادی تپنده می شوند

وایمان مرا می نوازند

به موسقی اعجازشان...

پیامبرانی

که قدم می زنند

وبشارت می دهند

به بهشتی

که تا ابد بارانی ست...

۱۳/۷/۸۶

 ***دوستان عزیز

دو تا غزل "دمی با غم" و"هر که شد محرم دل" از خودم نیست !!! این ها از غزلیات حافظ است . لسان الغیب یعنی همان خواجه حافظ شیرازی جای تعجب داره !!!

بیتی هم که در تیترآمده از آقای سید مهدی موسوی هست

فقط این سپید آخر از خودمه و مال همین روزاست.

امیدوارم ابهامات برطرف شده باشد...

 

|+| نوشته شده توسط سمیه مردانی در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 و حافظ...

 

هر انسانی خودش معجزه فردی خودشه ؟!...

 

TinyPic image 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه اینکار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

خرقه پوشان همگی مست گذشتند و گذشت

قصه ماست که بر هر سر بازار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه او نشدش حاصل و بیمار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

 

|+| نوشته شده توسط سمیه مردانی در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 
 
بالا